سرسره بازی

به نام خدا

دیشب مادر خانمی گفت بریم پارک نزدیک خونه تا فاطمه خانم کمی بازی کنه.

با اینکه خیلی خسته بودم ، رفتیم پارک نزدیک خونه پدر خانمی .

فاطمه خانم در راه خوابش گرفت ولی تصمیم ما قطعی بود و به راهمون ادامه دادیم و سعی میکردیم  نذاریم بخوابه ، آخرشم خوابید .

وقتی به پارک رسیدیم بیدارش کردیم و فاطمه خانم بعد از کمی عن و عون سر و صدای بچه ها رو که شنید ، خواب یادش رفت.

فاطمه خانم عشق سرسرس برای همین یکسره رفت کنار سرسره و داد میزد من من من ....

بعد از مقداری سرسره بازی فاطمه خانم رو بردم تا تاب سوار بشه ولی اون خیلی زود خسته شد واز تاب اومد پایین و رفت طرف سرسره .

چون در سرسره بازی حرفه ایه از پله سر سره برای نشستن و استراحت استفاده میکنه و برای بالا رفتن از جلوی سرسره استفاده میکنه یکی نیست بگه تو رو زمین صاف درست برو از سرسره بالا رفتن پیش کش.

چون بچه های دیگه از سرسره های بزرگتر استفاده میکردند و این سرسره خالی بود بعد از چند بار که دستشو گرفتم تا خودش بالا بره ، گذاشتم تا کمی هم خودش سعی کنه ولی فقط در پایین سرسره ولو میشد و دست و پا میزد یه بارم با صورت افتاد روی سرسره و بینیش قرمز شد و حسابی دردش گرفت ولی چون از سرسره خوشش میاد بعد از کمی مالیدن  بدون اینکه گریه کنه دوباره شروع به تلاش کرد.

با اینکه مدت کمی بازی کرد ولی حسابی گرسنش شده بود ، چون بعد از چند روز که بخاطر تورم  لثه اش کم غذا شده ، وقتی به خانه برگشتیم تند تند غذا می خورد و چون لثه اش درد میکرد با یه طرف غذا می خورد.

/ 0 نظر / 5 بازدید